تبليغاتX
..:: خرگوش سفید ::..
..:: خرگوش سفید ::..
" آه.. که چقدر سبک می شدم

با هر قدم به سمتـ حوضـ حیاط... "

نه !

" آه.. که چقدر سبک تر می شوم

با هر نگاه به سمتـ حوضـ حیاتمان! "

خیلی تفاوت دارد !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
غم ها

پیشانی ام را می شکافند

و چه سخت است نماز خواندن با پیشانیـ شکافته!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
پنج خطـ حامل

آلوده ی اشعارـ من..

گریه های بی صدا!

درد های بی دوا!

بفهمید!

آهنگـ مَرا.............

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
تو هم

مثلـ دیگران

صدایـ موسیقی را زیاد می کنی و می گذری

و من

همین جا

لبریز از سکوت

جا مانده در نگاه

کنارـ همین جاده

جان می دهم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
نا شکری نباشد

اما

در این دنیایـ " دانی "ـ تاریک

اگر کور هم به دنیا می آمدم

چیزـ زیادی را از دست نداده بودم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
شمشیر را گرفتم و

طوری در وجدانم فرو کردم

که از آن طرفش بیرون زد..

همان اندک خونی که در رگ هایـ ظریفش بود

روی شمشیر ریخت...

جایـ نگرانی نیست..

اکنون با وجدانی مرده

آن را پاک می کنم..

فقط یادت باشد

شمشیر را از دستـ تو گرفتم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
- برو !

- زنجیر را نمی بینی؟!

- ...!

- ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
این جاده " یک طرفه " است!

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

آغازش

فراموشیـ دردناکـ شعر هایـ نیمه شب

و

پایانش

پنهان..

ساده تر از این؟؟!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
اگر نقاشی بلد بودم

صورتـ گرمـ مرگـ صدایـ خسته ام را می کشیدم

و

رنگین کمانی بی رنگ..

و شاید

قلبی را

به رنگـ پرـ کلاغ

که با باد هایـ زمستانیـ اندیشه هایـ عمیقت

او را نکُشی!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
سکانسـ اول:

نفرـ اول:

" لعنت به این دست ها

که از نوازشت عاجزند "

دوباره نفرـ اول ( این بار با صدایی نازک تر ):

" بیگانه ای..

برو "

نفرـ دوم واردـ صحنه نمی شود...

 

سکانسـ دوم:

بادـ پاییزی..

رقصـ شاخه هایـ بید..

بازیـ رنگ هایـ تند...

اما

خبری از نفرـ دوم نیست...

 

...

سکانسـ آخر:

صندلی می افتد

صورتـ نفرـ اول کبود می شود..

خودش را دار زده...

نفرـ دوم همه چیز را از پشتـ پرده می دید...

 

چقدر این فیلم هایـ ژاپنی را دوست دارم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
آرامشـ تنهایی..

خوابـ تکراری..

مرگـ تدریجی..

چقدر دوستم دارند!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
دست هایش را به نشانه ی پایانـ کار به هم زد و گفت:

" و السلام... " !

....

آه..

که چقدر تنها شدم

بعد از این آخرین سلام...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
پام گیر کرد

خوردم زمین..

این خنده داشت؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
هر چه آینه داشت به من نشان داد

افسوس..

که تصویرـ هیچ کدام برایم آشنا نبود

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
به دورـ خود می چرخیدم..

شعاعش آنقدر بزرگ بود

که اگر ردـ پایـ خود را نمی دیدم

هرگز متوجه نمی شدم...

جاده ای وجود نداشت!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
بس است!

دیگر نسوز

که تا خورشید هست و روز

پروانه ای گردـ شمع نخواهد گشت..

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
تو

بیشتر از همه

به من نزدیک بودی

و من

از همه بیشتر

از تو فاصله گرفتم..

ای " خودم "

فکر نمی کنم دیگر صدایم را بشنوی

حالا دیگر اندازه ی مورچه شدی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
بنواز

تا شاید

پُر شَوم از

نوازشـ نازـ نواختنت..

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
اینجا

جایی است که

خیانت

سوار بر اسبـ سیاهش

گلبرگ هایـ گیاهانـ مغرور را

کبود می کند

و شیطان

اجناسـ کثیفش را

در بسته بندیـ نفرین

دست فروشی می کند..

جایی که

تردید

همبازیـ قبله می شود !

و افسوسـ مرگ

در قبرستانـ سردـ آرزوهایـ پوچ

میهمانی بر پا می کند..

...

و زندگی کردن در چنین جایی

امیدـ زندگی را

از من می گیرد...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
آشفته بود و

من را دوست داشت

چون مثلـ خودش آشفته نبودم..

بی خبر بود اما!

که من آشفته بودم و

او را دوست داشتم

چون مثلـ خودم آشفته بود!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
- آهای آقا!*

- با من هستید؟**

- بله.. کُمکم می کنی؟

- البته.. چگونه؟

- با دست

به آرامی

کلمات را از دهانم خارج کن

گوش کن چه می گویند..

- صبر کنید.. می گویند:

از..***

خاک..

نیامده ام..

که..

به..

خاک..

برگردم..

به..

آسمان..

می روم..

تا..

بدانی..

- آه.. این یکی چقدر تیز است..

- مواظب باش..

از..

آسمان..

آمده ام..

...........................................

کاراکتر ها:

* شب هایـ زمستانیـ پارسال

* * روز هایـ بهاریـ امسال

*** من!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
زندگی نامه ی جنازه ای که نارنگی را با پوستش می خورد را نوشتم

بعد

کتاب را نشانش دادم..

گفتم:

" زندگیـ تو در این کتابـ کوچک ثبت شده

خودت نامـ کتاب را انتخاب کن "

جنازه ای که نارنگی را با پوست می خورد به فکر فرو رفت..

به یادـ همسرش افتاد

همسرش.. یعنی روحش

آری.. روحـ جنازه ای که نارنگی را با پوست می خورد..

او قبل از خودش مرده بود

زمانی هر دو یکی بودند

و حالا که روح نیست

تن هم نیست

جنازه است!

فریاد هایی که نکشیده بود

می آمدند و نمی رفتند

و خاطره هایـ گذشته و آرزو هایـ آینده

نیامده می رفتند..

کتاب را از من گرفت

نمی خواست پس از مرگـ روحش هم دروغ بگوید

گفت:

" نامش را قبلا انتخاب کرده ام..

جنازه ای که نارنگی را با پوست نمی خورد " !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
بادـ قاتل

شانه میزد

زُلفـ پریشانش را

و من می اندیشیدم

به فاصله ی اندکـ بینـ روز هایـ آخرـ سال

و روز هایـ اول سالـ نو..

به عبورـ برق آسایـ زمان

و چرخشـ کُندـ زمین به دورـ خورشید..

به اولین لحظاتـ آن اتفاق سیاه

و جملاتـ آن موجودـ صورتیـ دوست داشتنی

که می گفت:

..........................

دوستی

نانـ تازه

کره

پنیرـ محلی

و یک قوری

برای دو نفر است...

............................

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
خدایا..

چرا جهان را آفریدی؟

هم وقتـ ما را گرفتی

هم سرـ خودت را شلوغ کردی

.

.

.

چرا ساکتی؟

.

.

.

خدایا..

دلم می خواهد

عیدـ امسال

به سفر بروم

به سفرـ آخرت

کُمکم کن...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
پایان بود و

دیوار بود و

خاموشی بود و

کابوس بود و

تلخ بود و

آتش و جهنم و من!

مُعجزه شد...

حالا

من هستم و

تو هستی و

بهشت!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
با احساسـ گناه

یا بدون احساسـ گناه..

با ترس

یا بدونـ ترس..

با اشک

یا بدونـ اشک..

روزی...

خداحافظی*

" باید "

..................

* خداحافظی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
باد

تنها شکلـ ظاهریـ شن هایـ ریزـ صحرا را تغییر می دهد

خودـ صحرا هرگز دچار تغییر نخواهد شد...

و چیزی که ما به آن می گوییم سراب

همان انعکاسـ رویا هایمان بر سطحـ شن ها است...

و چه احساسـ خوبی است که بدانی

چیزی

یا کسی

هرگز تغییر نخواهد کرد...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
دیروز صبح طرحـ مضحکش را می کشید..

دیشب رنگ آمیزی می کرد..

امروز صبح پشیمان بود

که چرا تا روشن شدنـ هوا صبر نکرده بود

و حتما فردا

تجربه ی همان طرح تکراری...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 
بالاخره قفلـ در را می شکنند و وارد می شوند

جعبه هایـ خالیـ ترامادول را روی کشویـ کنارـ تختَت پیدا می کنند

و تو را

که تا همین دو ساعت پیش با خودت کلنجار می رفتی

.................

بعد از مدتی

نه چندان زیاد البته

به دره ی فراموشیـ ذهنـ اطرافیانت پرتاب می شوی..

حتی جسدت هم قابل شناسایی نخواهد بود...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. | 

رویـ آب هایـ یخ زده ی آبنمایـ آبیـ میدانـ محله ایستاده بودم

گربه ای لا به لای شمشاد ها

شاید چیزی پیدا کرده بود

آن سوی خیابان

زنی میانسال

با چادرـ سفیدـ گل گلی

با اضطرابی شدید

اطراف را نگاه می کرد..

آن موقع شب

شاید نگرانـ پسرـ جوانش بود...

.

.

.

صدای تصادف دو ماشین در آن طرفـ میدان...

خیلی وحشتناک بود

پراید خیلی صدمه دیده بود..

زن میانسال 

دوان دوان به سوی صحنه ی تصادف...

چند دقیقه بعد

فریاد های دردناکـ آن زن

همه ی مردم را از خانه ها بیرون آورده بود...

"پسرم... پسرم..." *

و سر انجام

نگاهـ متعجبانه ی گربه

و لرزشـ دست های من

که مطمئنم به خاطرـ سرما نبود...

.............................................

* یه دختر خانم هم تو ماشین بود که اون زن نمی شناختش

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ..:: خرگوش سفید ::.. |